سورنا جونسورنا جون، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 11 روز سن داره

کوچولوی ارزوها

شب اخر

به پایان امد این دفتر  حکایت همچنان باقیست رسیدیم به شب اخر.... سورنای عزیزم شب اخریه که تو دل مامانتی دیگه وقت اون رسیده که بیای به دنیای بزرگ و پر از پیچ و خم.دنیایی که توش باید بجنگی تا موفق بشی.امیدوارم بهترین مسیر رو انتخاب کنی.راه بزرگی در پیش خواهی داشت.و من و مامانی تا هر زمانی که باشیم کنارت هستیم و تنهات نمیذاریم. پسر گلم از فردا به دنیایی میای که توش میخندی گریه میکنی عاشق میشی و..... خودتو اماده کن.سورنای عزیزم دوست دارم....
4 خرداد 1395

27اردیبهشت

سلااااام به خوشگل پسر بابا امروز دوشنبه هستش و تو شازده پسر تا 9 روز دیگه میخوای بیای پیشمووون.این روزا خیلی کند میگذره بابایی.عکسی که گذاشتم پایین عکس بابایته با اقا جون تو دی ماه 65 و ایشالله خرداد95 یه عکس عین همین با تو و اقاجون میذارم. عکسای سیسمونیتم گذاشتم..... دوست دارمممممم.بوووووووس
27 ارديبهشت 1395

سیسمونیتو بردیم عزیزکم!

دیگه چیزی نمونده تا بیای تو بغلمون سورنای ناز مامان پنجشنبه هفته پیش که روز مبعث هم بود سرویس چوب سیسمونیتو که بابایی خودش درست کرده    بردیم تو اتاقت گذاشتیمو یکم به وسایل سروسامون دادیم.. آخر هفته هم خاله مریم میاد که کامل بچینیم و بعدش دیگه منتظر اومدن تو هستیم پسرکم.. من و بابایی واسه اومدنت لحظه شماری میکنیم.. خدایا به حق بزرگی و مهربونیت کوچولوی ما رو سالم بیار تو بغلمون..   ...
20 ارديبهشت 1395

هفته 34

سلام به همگی و کوچولوی خودم سورنا جون تو هفته 34 هستی یعنی داری شماره های معکوس رو میگی برای اومدنت.دیروز من و مامان برا تخت و کمدت که مدلش و رنگش چی باشه کلی همفکری کردیم.من میگم ابی سفید مامان میگه سبز و قهوه ایی..اما قول میدم قشنگترین تخت رو برات بسازم.هرو روز ورجه وورجه کردنات رو تو شکم مامان میبینم و حس میکنم.چقدر شیطونی تووو.. ایشالله یه روز بیای و این وبلاگ رو خودت پست بذاری   از لحظات شیرین زندگیت بنویسی توش. بابایی دوست دارهههههههههههه.همیشه
26 فروردين 1395