چنتا عکس از سورنای ناز من در 40 تا 45 روزگی
شب مردم ازاریت
سلام سورنای من.... امروز از اون روزایی بود که اصلا نخوابیدی بر عکس دیروز الان ساعت 1:53 شب هستو مامان درگیر خوابوندنت .معلوم نیست چرا نمی خوابی.فدات بشم من دلم برات میسوزه وقتی غر غر میکنی و نمیخوابی.... دوست دارم پسر طلای من.
نویسنده :
مامان و بابا
1:55
از خدا میخوام سهمت از دنیا فقط شادی باشه و خوشبختی..
سورنا کوچولوی من، نقطه ی روشن زندگیمون ، پسرک مهربونم... با همه ی غمی که از رفتن پدر جون تو دلم هست.. با همه ی بغضی که هر لحظه داره گلوم پاره میکنه و نمیتونم هر لحظه اجازه شکستن بهش بدم چراکه از نگاه خیلی ها بیشتر از سهم یه عروس دارم واسه رفتن پدرشوهر ناراحتی میکنم، با همه ی دلتنگیهام بخاطر نبودن کسی که بابا صداش کنم، با همه ی خاطرات نلخ و شیرینی که یادآوریش آتیش به دلم میندازه... میخام سعی کنم همه چی رو فراموش کنم .. شاید کلمه قشنگی.نباشه ! فراموشی ! اما تنها دلیل این تصمیمم تویی! تو حقت شادی و.خوشبختیه تو زندگی که ما خواستیم پا بذاری توش.. پس حق نداریم برات تلخش کنیم.. میدونم که از همین روزا حس میکنی تمام اتفاقات اطرافت رو... از خدای ب...
نویسنده :
مامان و بابا
2:29
هفت روز تلخ
جمعه ی تلخ 21خرداد 95 سلام بابایی امروز هفت روز از فوت پدر جون میگذره.اره درسته پانزده روزه هست که پدر اما یک عمر پدرمو از دست دادم و این حضور تو و مانانی هست که به من ارامش میده.دوست نداشتم غم بنویسم.اما چه کنم که این هم بخشی از خاطراته.تو این روزا همه بغلت می کنند و بووس میدن. پدر جون موند تا تو بیای و خیالش راحت شه بعد بره...... سورنا جون بابا.خیلی دوست دارم و عاشقتم برا همیشه
نویسنده :
مامان و بابا
2:33
جشن حضورت
سورنای نازم امروز هفتمین روزی بود که با وجودت توی خونمون یه عااالمه امید و عشق به قلب من و بابایی دادی.. پریروز یعنی دوشنبه ۱۰ خرداد مراسم دعوتی شب ۶ برای تو عزیزم تو خونه مامان جون و پدر جون برگزار شد.. همه چی خوب و عالی بود مخصوصا حضور آقاجان که اینهمه راه از خلخال یه شبه اومدن واسه اسم گذاریه تو.. اذان اقامه ی دلنشینی توی گوشت خوندن.. لحظه ی خاصی بود.. هممون اشک تو چشم داشتیم. از طرفی غمی تو دلمون بود بخاطر حال پدرجون...... و از طرفی حس قشنگ اینکه لحظه ی اسم گذاریه پسر من و بابا مبین بود... الهی که همیشه در پناه اون اسامی مقدس باشی و خدا لحظه ای ازت چشم بر نداره عزیز دلم... این روزا کلی تو بغل مامانی هستی و حس خوب داشتنت بهم آرامش مید...
نویسنده :
مامان و بابا
1:04
لحظه وروود
سلام بابایی در همین لحظه 11:10 ظهر روز پنجم خرداد یکهزاروسیصدونودو پنج وارد دنیای خاکی شدی.قدمت مبارک انشالله حضورت برکت رو برای ما بیاره گلم.خدارو شکر سالم و خوب اومدی پیشموووون.بوووووس عزیزم ...
نویسنده :
مامان و بابا
11:10
روز موعوووود
سلام دوباره به عشقمون. پسر بابا خوبی؟؟ امروز که این برات مینویسم بهترین روز زندگیمه یعنی خدا پسر فندقی بهمون میده ایشالله سالم به دنیا بیای مامان رو بردیم بیمارستان اماده شده برای عمل منم اومدم خونه تا خشگل کنم بیام پیشت.الان مامانیت دل تو دلش نیست میخواد تورو ببینهههههه مثل من. دوست دارم بابایی پست بعدی دیگه ما سه نفر کاملیم من و تو و مامانیییی جووون
نویسنده :
مامان و بابا
9:16
آخرین شبی که تو دل مامان میخابی...
از چهارشنبه ی هفته پیش هر روز حواسم به این بود که این آخرین چهارشنبه.. آخرین پنجشنبه... آخرین جمعه و... امروز آخرین سه شنبه ای بود که تو در درونم بودی. .. من و بابایی دلمون واسه تمام این روزها که داشتی تو وجود من رشد میکردی و هر روز امید جدیدی بهمون میدادی، تنگ.میشه.. با اینکه این ۹ ماه بخاطر مریضی پدرجون و یک سری مشکلات دیگه شاید سخت ترین روزها زو هم پشت سر گذاشتیم اما از خدای بزرگ و مهربون ممنونم که همیشه از جانب تو خیالمون راحت بود ..بدون اذیت و دلهره ذره ذره جون گرفتی و انشالله فردا پا به این دنیا میذاری..پسر نازم تو.بزرگترین و تنها نقطه ی روشن این روزهای ما بودی و هستی...خداروهزار بار شکر میکنیم و ازش میخایم فردا هم صحیح و سالم بی...
نویسنده :
مامان و بابا
2:26
عکس یادگاری
سورنا جون امشب کلی عکس یادگاری گرفتیم از اخرین حضورت تو شکم مامانی..روزی بزرگ میشی و از دیدن این متن و عکس ها لذت میبری امشب خیلی خوشحالم و بی صبرانه منتظر حضورتم و ببینیمت.9 ماه با احساس کردن لگدات زندگی کردیم و باهات حرف زدیم.فقط یکم دلم بخاطر پدر جون گرفته اخه اونم بیمارستانه.ایشالله پنجشنبه با هم میبریم پیشش.براش دعا کن ..خیلی دویت داره و اسمتو گذاشت سورنا...
نویسنده :
مامان و بابا
23:16





