۴ ماهگیت مبارک نفس مامان بابا
سورنا نازم... پسرک روزهای تنهایی مامان و روزهای دوریه بابا... الان کنارم خابیدی در حالیکه هر لحظه چک میکنم ببینم خدای نکرده از واکسن امروزت تب نکرده باشی.. واکسن ۴ ماهگیت... و امروز ۵ مهر سالگرد روزی بود که من و بابا رفتیم آزمایشگاه تو شهر خاطره انگیز ابهر و من تست بارداری دادم... یادش بخیر... روزهای سخت زندگیمون بود اما خبر حضور تو در درونم بهمون امید و انگیزه داد برای تحمل خیلی از سختیها... هیچوقت لحظه ای که بابایی زنگ در رو زد من داشتم با خاله مریم تلفنی صحبت میکردم یادم نمیره...آیفون رو برداشتم فقط میگفتم عدد آزمایش رو بگوووو... وقتی گفت تنم داغ شد یخ کرد..همه حسای عجیب با هم... پشت تلفن به خاله مریم گفتم و کللللی ذوق کرد. خد...
نویسنده :
مامان و بابا
0:56





